این روزها
به سراغ هر که می رویم باید نرم و آهسته برویم
انگار چینی نازک تنهایی همه ترکهای بی شمار برداشته است ...
جای سهراب با آن (جور دیگر دیدنش ) خالی ست .
گاهی چقدر کپی کردن یک مطلب راحتتر از نوشتن حرفهای دل آدم است .
کپی یک شعر یا ترانه ، حرفها و مقاله های سیاسی و اجتماعی، به راحتی در وبلاگ
امکان پذیر و آسان است . اما تا می خواهی حرف دلت را بگویی هی می نویسی و
هی پاک می کنی و آخر سر هم آنچه نوشته ای یک حرف از هزاران حرف تو نیست .
می دانم که تو هم تجربه ی این سر گشتکی را مثل من داری . با ابهام و کنایه حرف زدن
کار من نیست . کار هیچکدام از ما نیست . من معتقدم نفرت ما از تظاهر و عطشمان
برای لحظه ای " خود " بودن ، مهم ترین دلیل حضور ما در این سرزمین مجازی است .
من اینجا خودم هستم . گرچه گاهی ، هر از گاهی اینجا هم دچار سانسور یا خود
سانسوری شده ام (ایم ). اما باز هم به خودم نزدیکترم (ایم ).
این را می توانم از حال و هوای مطالب شما هم بفهمم . چند ماه گذشته حس و حال
تمام یا لااقل بیشتر دوستان وبلاگ نویسم عوض شده ،بعد از آن شور و التهاب پیش از
انتخابات و شوک ناشی از نتایج آن و تجمعات اعتراض آمیز و سرکوب بیرحمانه ی مردم
و اخباری که تا کنون همه شنیده ایم و دیده ایم و ... گردی از ناباوی و دلزدگی بر سر مردم
شهر و کشورمان پاشیده شده که دنیای مجازی هم از آن بی نصیب نبوده .
حالا به فضای آشفته ی کشور مشکلات شخصی خودمان را هم اضافه کنید !
دیگر حس و حالی برای آدم باقی می ماند ؟
روزهای خوبی نیست . هر روز صبح بی آنکه بخواهم منتظر خبری هستم که تمام روزم
را تحت الشعاع خود قرار بدهد و دست و دلم را تا شب بلرزاند . فقط این روزها یک چیز برایم
عجیب و باور نکردنی ست . اینکه با تمام گرفتاریهایی که هر کدام از ما با آن دست به
گریبانیم چرا هنوز عده ای از ما،از آزار و اذیت و بی مهری نسبت به هم دست بر نمی داریم ؟
همدردی و همدلی و کمک مالی و جانی و فکری چیزی نیست که به اجبار ممکن باشد
اما لااقل می توان کمی مهربانتر بود ،کمی کمتر با دست و زبان و قلم در پی آزار بود .
نمی شود ؟
حال همه ی ما خوب می شود . این را باور دارم . تو هم باور کن. هرگز روزگار برای مدت
طولانی به یک رنگ باقی نمانده و نمی ماند . باید بخواهیم که این رنگهای خاکستری از
ذهن و روح و قلب ما پاک شوند و این ممکن نیست مگر با معجزه ی محبت و مهربانی .
با هم باشیم . مثل زنجیر . زنجیری از دلهایی که از محبت لبریزند .
و این معجزه ی مهربانی شما بود که باعث شد من باز هم بمانم و بنویسم .
با آنکه واژه هایم گم شده بودند .
بگذرد این روزگار تلختر از زهر
بار دگر روزگار چون شکر آید
خیلی ساده است . خیلی ساده تر از اونچه فکر می کنی .
تظاهر کردن به حماقت !
یه جورایی خودتو به کوچه ی علی چپ بزنی و بگذاری که بگذره .
بگی به من چه؟ چرا خودمو به خطر بندازم ؟ من سر پیازم یا تهش ؟
ساده است مگه نه ؟
اما اگه نتونی چی ؟
اگه خدا محکم بکوبه تو سرت تا چشمات از از شدت درد باز بشه چی؟
گاهی دست من و تو نیست . باید ببینیم ،باید بفهمیم ، باید درد بکشیم .
این درد قراره چیزی یادمون بده . گریه داره ؟ آره منم خیلی گریه کردم .
یاد گرفتن درد داره . خیلی هم درد داره .
مُسکن داری ؟
آمدم حرفی بزنم .
کلمات تشریف نداشتند . یا جایی پنهان شدند که در دسترس نباشند.
هنوز به مهربانی شما ایمان دارم . هنوز به عشق مومنم .
بر می گردم .
اینجا تنها جایست که هنوز دلها بوی غریبگی نگرفته اند ...
بر می گردم تا دوباره تا بعد ...
پ.ن :
باران که نمی بارد . دل من هم که همیشه و همچنان ابریست . بی حاصل تلاش می کنم که در سکوت دردهایم را درمان کنم . فقط کمی فرصت می خواهم . کمی فرصت ... همین .
چگونه باز به ماتم نشست خانه ما
هزار نفرین باد
به دستهای پلیدی
که سنگ تفرقه افکند در میانه ما
سلام
راستش نمی دونم از کجا و چطور شروع کنم . اجازه بدید اول خودمو معرفی کنم . من مریم هستم. دوست خیلی خیلی نزدیک و همکار ساحل . نمی دونم شما چقدر ساحل رو می شناسید اما من با او سالهاست زندگی می کنم . قبلا" هر روز صبح قبل از شروع کار ساحل وبلاگش را باز می کرد نظرات دوستانش را برای خودش و من می خوند . گاهی هم مطالب شما را برای من می خوند . پس همونطور که می بینید من هم کم و بیش با شما آشنا هستم . فقط قبلا" تجربه وبلاگ نویسی نداشتم . نمی دونم ساحل چند وقت قراره سکوت کنه و اینجا چیزی ننویسه اما چند روز پیش با اصرار من اجازه داد تا من نگذارم این خونه دوست داشتنی متروک بشه البته با این شرط که از صاحب اصلی این خونه چیزی ننویسم که البته من هیچ قولی در این مورد ندادم .میدونم که نمی تونم جای ساحل را پر کنم . چنین قصدی هم ندارم .فقط حس می کنم نباید اینجا از یاد ساحل خالی بشه . بخصوص در این ماه و در شرایط فعلی . کامنتهای قبلی را تایید نمی کنم چون اجازه ندارم . اما به محبتی که در این مدت نثار ساحلم کردید سر تعظیم فرود میارم.
به امید دیدار
مریم
این آرزوهای زیبا برای ساحلم و شما :
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم .
ویکتور هوگو