سلام
می دانم برای اینکه بگویم هستم ، باید حرفی ، خطی ، اثری از خود به جای بگذارم تا بدانی هنوز زنده ام . پس برایت می نویسم .فقط بگو از کجا شروع کنم که ممنوعه نباشد ؟از هوای گرم شهرمان بگویم؟ از شلوغی و ترافیک یا از تصادف امروز در بزرگراه یادگار امام که خدا می داند چند نفر کشته شدند و چند نفر با موبایل فیلمبرداری کردند تا فردا تو بلوتوث آن را ببینی ؟ از پسر دوازده ساله ای که بی گناه در بهشت زهرا با یک ضربه ی باتوم ... ببخشید یادم نبود این هم جزو ممنوعه هاست. اصلا" بگذار از قلبم بگویم که این روزها سنگین تر از همیشه گاهی آنچنان کم کاری می کند که دروازه های بهشت و جهنم را همزمان به چشم می بینم . از ترسهایم بگویم که حجمش هر لحظه بیشتر و بیشتر می شود. همان ترسهایی که برای تو فقط شوخی مضحک و تکراری کلمات است تا بگویی هیچ چیز همیشگی نیست پس لحظه ها را دریاب . اصلا" چطور است که قطعه شعری بنویسم که فقط بخاطر یک بیت و یک خط آن انتخابش کرده ام که مثل آینه حال درونم را باز می تاباند که شاید تو حرفم را از این شعر بدانی و بعد ببینم که نه ... نمی دانی . می دانی رفیق هوای دلم سنگین تر و سترون تر از آن است برایت بگویم . آنقدر نوشته ام و خط زده ام که کلمات هم با نفرت نگاهم می کنند . حالا انگشتانم حس نوشتن ندارند و سکوت را بیشتر از گفتگو دوست میدارم .
نمی دانم اما ... شاید اگر باران ببارد دل من هم سبکتر شود . شاید ... اگر باران ببارد...
پ.ن:
برای نوشتن این چند خط مدتیه با خودم کلنجار میرم . اما مثل همیشه با شما صادقم . حرفی برای گفتن ندارم .اگرهم حرفی هست نگفتنی ست . برای مدتی نیستم . شاید به زودی برگردم شاید هم ...
دوستتون دارم .
اکنون که رخت به سراچه ی آسمانی دیگر خواهم کشید
آسمانِ آخرین
که ستاره ی تنهای آن تویی.
آسمان روشن
سرپوش بلورین باغی
که تو ، تنها گُل آن ، تنها زنبور آنی.
باغی که تو تنها درخت آنی
و بر آن درخت
گلی ست یگانه
که تویی ...
ای آسمان و درخت و باغ من ، گل و زنبور و کندوی من !
با زمزمه ی تو
اکنون رخت به گستره ی خوابی خواهم کشید
که تنها رویای آن تویی ...
ـ شاملو