چه
تنها
رها می شوم
در جنون شب شهر
چه
بیداری تلخی
در خانه
در انتظارم نشسته است
چه
قلبم
صدای تو را
می طپد باز
چه
از بودن
با تو بودن
دورم
و فواره ها رنگ عشاق شب را کشیدند ...

ـ محمود کریمی حکاک
گفتم: به اعتقادات احترام می گذارم اما هر سال به زیارت مکه و کربلا رفتن در شرایطی که
در شهر و کشور خودمون اینهمه گرسنه و فقیر هست به نظرت کار خدا پسندانه ایه ؟
گفت : کجا ؟ کو ؟ تو یه فقیر واقعی نشونم بده . اینها که تو می بینی بیشتر فریبکاریه
تا دل من و تو بسوزه و اینجور آدما به اسم فقر و نداری راحت پول به جیب بزنند.
از خانه اش که بیرون آمدم کودک سرایدار آپارتمانش را دیدم که خیره مانده بود به سگ
همسایه که با یک تکه ی بزرگ "هات داگ" بازی می کرد و از سرِ سیری نمی خوردش ....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مادرم همیشه میگه لیلا جان تو بچه ای و هنوز دلت پاکه . دعا کن .
اما من هر چی فکر می کنم نمی دونم برای چی دعا کنم . قبلنا می دونستم .
می دونستم دلم یه عروسک میخواد شبیه عروسک اون دختره که اسمش هم خنده دار بود
هم نمی تونستم بگم .همونی که یه بار چون به لباسش دست زدم کتکم زد .
می دونستم دلم یه لباس میخواد که دامنش همونجوری چین دار و کوتاه باشه با
یه جوراب با لبه ی توردار ، خیلی دعا کردم خدا بهم اینا رو بده اما خدا لج کرد و اونقدر نداد
که من کم کم یادم رفت . بعدش دلم یه روپوش خواست که نو باشه . مال خودم باشه .
آخه روپوش مدرسه ی من مال دختر همسایه بود . رنگش با رنگ روپوش بقیه ی بچه های
مدرسه فرق داشت . خانوم مدیر همش دعوام می کرد اما یه روز مامان اومد مدرسه و یه
چیزی به خانوم مدیر گفت که دیگه از اون روز دعوام نکرد . بعدش دلم یه دوست خواست آخه
تو مدرسه هیچکی با من دوست نمی شد هیچکی مدادرنگیشو بهم نمی داد. ولی اینبار خدا
به حرفم گوش کرد یه دوست بهم داد که اونم سال بعد از مدرسه مون رفت .
مامان میگه دعا کن حال و روز بابات خوب بشه . من می ترسم دعا کنم اونوقت باز خدا یادش
بره به حرفم گوش کنه یا واسه اینکه لج منو در بیاره اصلا" حال بابا رو بدتر کنه .
اینو به مامانم گفتم ولی مامان دعوام کرد که نمیخواد دعا کنی ،کفر نگو .
اما من معنی کفر گفتن رو نمی دونم و می ترسم بپرسم یعنی کفر گفتن کار بدیه ؟
میگم مامان میشه اول از خدا یه غذای خوشمزه بخوام ؟ از خونه ی سپیده اینا بوی خوبی
میاد . من دلم کباب میخواد بعدش واسه سلامتی بابا دعا می کنم .
مامان اخم می کنه اما نمی دونم چرا چشماش پر از اشکه . لابد جاییش درد می کنه.
آخه مامان وقتی دردش میاد هیچی نمیگه فقط اشکاش در میاد .
دیروز با مامان رفته بودم که خونه ی همسایه بالایی رو تمیز کنه. من کلی با سگ اون
خانومه بازی کردم .
اسم سگش شربته انگار . داشت تو یه بشقاب قشنگ گوشت چرخ کرده میخورد .
دل منم خواست. یه ذره از گوشتا برداشتمو خوردم . خانومه اومد دعوام کرد. گفت برو گمشو
بعدشم شربت رو بغل کرد و گفت پسر گلم سیر نشدی ؟الان بازم بهت غذا می دم .
حالا من از دیروز دارم فکر می کنم تو کتاب علوم نوشته همه ی موجودات تولید مثل می کنن
و یه موجود مثل خودشون رو به وجود میارن اما این سگه چجوری پسر این خانومه اس ؟
از مامانم که پرسیدم دعوام کرد . آخه هنوز ناراحته که من غذای پسر اون خانومه را خوردم.
یادم باشه وقتی مدرسه ها باز شد از معلمم بپرسم .
راستی امشب قراره یکی دیگه از همسایه ها از اونجا که میگن خدا خونه ساخته برگرده .
یه گوسفند گنده هم تو حیاط خونه اس که چشماش همش مثل چشم مامانم خیسه .
مامان میگه میخوان سرش رو ببُرن . دلم براش سوخت اما بعدش که گفت شاید یه ذره
گوشت هم به ما بدن کُلی ذوق کردم .
آخه مامان قول داده اگه به ما گوشت بدن برام قورمه سبزی درست می کنه .
حالا باید برم دعا کنم . برای گوسفندِ و قورمه سبزی و بابام که خیلی مریضه.
پ. ن : داستان نویسی بلد نیستم . چند سال پیش این مطلب را در ادامه ی بحثی که با یک دوست داشتم همینطور که می بینید و می خوانید نوشتم . حتی ویرایشش هم نکردم . گفتم که بلد نیستم .
تا چند وقت پیش کابوسی همیشه با من بود.
کابوسی که بعدها فهمیدم روزی حقیقت داشته . روزی از روزهای زندگی من در
گذشته های دور... که به مرگی رقت بار به جرم دزدی محکوم شده بودم ...
همراه همیشگی من برهود مهربان و نازنین
کابوس مرا با کلمات ، هنرمندانه به تصویر کشیده . اینجا بخوانیدش .
به دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است .
بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است.
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا ، ای همگناه ، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها
و من می مانم و بیداد بی خوابی.
در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم ترا خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند.
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من !
بیا ای یاد مهتابی !
- اخوان ثالث
آهسته قدم بر می دارم
در راهی که راه نیست
اما...
انتهایی دارد
می دانم ...
ـ از این سفره ی سرد و خالی
از این سر پناه خیالی
نجاتم بده ...