جهان در عین پیوستگی به طور جذبه آوری گسسته است
مثل اقیانوس ها که قد کشیده اند بین ما.
اگر چه فاصله مان به درنگ لرزش پلکی است
در تیغش آفتاب.
بیگانگی در عین یگانه بودن.
نشانه ها گم نمی شوند.
چشم هایت را به تاریکی عادت بده ،
با تو هیچ
و تمام می شوم با تو من
ـ افسانه امیری
سخت است که خواب باشی و زمان بگذرد
و بیدار شوی و ببینی جا مانده ای
و دلت بخواهد که در راه قدم بگذاری اما
پای رفتنت نباشد و تاب ماندنت نباشد
و ناگهان دریابی
که سالهاست در این جهان نبوده ای ...
سخت است که ندانی کدام رویای نداشته تو را به اینچنین خواب عمیقی فرو برد.
که کدام زمستان بی پایان تو را در غار تنهایی به اسارت یخبندان برد.
سخت است که بال و پر داشته باشی و پرواز نکنی و به گوشه قفس خو بگیری
و در سر رویای پرواز بپرورانی ... و به رویایت دلخوش کنی
و روزی که درهای قفس گشوده می شود ، پرواز را از خاطر برده باشی.
سخت است بیدار شوی و ببینی انگار جایی در قرون گذشته جا مانده ای.
سخت است باور کنی که دیگر اکنون دیر است ... دیر است
دوباره عشق دوباره هوا دوباره نفس
دوباره عشق دوباره هوی دوباره هوس
دوباره ختم زمستان دوباره فتح بهار
دوباره باغ من و فصل تو نسیم نفس
دوباره باد بهاری - همان نه گرم و نه سرد
دوباره آن وزش میخوش آن نسیم ملس
دوباره مزمزه ای از شراب کهنه ی عشق
دوباره جامی از آن تند تلخواره ی گس
دوباره همسفری با تو تا حوالی وصل
دوباره طنطنه ی کاروان طنین جرس
نگویمت که بیامیز با من اما ، آه
بعید تر منشین از حدود زمزمه رس
که با تو حرف نگفته بسی به دل دارم
که با بسامدش این عمرها نیاید بس
حسین منزوی