تبليغاتX
شب آفتابی
 

بعضی فرصتها کوتاه و شیرین اند .

مثل این فرصت کوتاه ...

که من اینجا بنشینم و برایتان بنویسم :

 دوستتان داشته ام  و دوستتان دارم.

 و آرزو کنم کاش بدانید چقدر به شما دل بسته ام .

که بودن تک تک شما برایم  هدیه ای از جانب خداست .

دعا می کنم که لایق این هدیه ی آسمانی باشم و

باز دعا می کنم کاستی های مرا بر من ببخشایید .

 

برایتان بهترین و بیاد ماندنی ترین لحظات را در سالی که پیش رو داریم  آرزو می کنم.

سلامت

سعادت

سرافرازی

سربلندی

سُرور

سرسبزی

سپید بختی

 

هفت سینی است که من به شما هدیه می کنم .

روی ماهتان را می بوسم . دوستتان دارم .

                                                   سال نو مبارک

 

 

          

 

از تمام دوستانی که نتونستم به وبلاگشون سر بزنم و حضوری

سال نو را تبریک بگم عذر خواهی می کنم . واقعا" این روزها

بدجوری گرفتارم . اما بعد از تعطیلات جبران می کنم . قول میدم .

 

تا سال دیگه ... خدانگهدار

 

 

ساحل |


 

شهریا کوچولو گفت : کی هستی تو ؟ عجب خوشگلی !

روباه گفت : من یک روباهم.

شهریار کوچولو گفت : بیا با من بازی کن . نمی دانی چقدر دلم گرفته ...

روباه گفت : نمی توانم  بات بازی کنم هنوز اهلیم نکرده اند آخر .

شهریار کوچولو آهی کشید و گفت : معذرت میخواهم .

اما فکری کرد و پرسید : اهلی کردن یعنی چه ؟

 روباه گفت : چیزی  است که پاک فراموش شده . معنیش ایجاد علاقه کردن است .

ـ ایجاد علاقه کردن ؟

روباه گفت : معلوم است . تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگر.

نه من احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من . من هم برای تو یک روباهم مثل صدهزار

روباه دیگر . اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می کنیم . تو برای من میان

همه ی عالم موجود یگانه ای می شوی من هم برای تو .

... اگر تو منو اهلی کنی انگار زندگیم را چراغان کرده باشی.آن وقت صدای پایی را

می شناسم که با هر صدای پای دیگری فرق می کند ... تازه نگاه کن آنجا آن گندمزار را

می بینی ؟برای من که نان نمیخورم گندم چیز بی فایده ای است . پس گندمزار مرا یاد

 چیزی نمی اندازد .اسباب تاسف است .

 اما تو موهات رنگ طلاست . پس وقتی  اهلیم کردی محشر می شود !

گندم  که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد و صدای باد را که در گندمزار می پیچد

 دوست خواهم داشت.

... فردای آن روز   شهریار کوچولو  آمد پیش روباه .

روباه گفت: کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی . اگر مثلا" سر ساعت چهار  بعدازظهر

 بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می شود   و هرچه ساعت جلوتر برود بیش تر

احساس شادی و خوشبختی می کنم . ساعت چهار که شد دلم بنا می کند شور زدن و

نگران شدن . آن وقت است که قدر خوشبختی را می فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی

 من از کجا  بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدنت آماده کنم ؟ 

... به این ترتیب شهریار کوچولو  روباه را اهلی کرد . لحظه ی جدایی نزدیک شد .

روباه گفت : آخ ! نمی توانم جلو اشکهایم را بگیرم .

شهریار کوچولو گفت : تقصیر خودت است . من که بدت را نمی خواستم. خودت خواستی

 اهلیت کنم .

روباه گفت : همینطور است.

شهریار کوچولو گفت: آخر اشکت دارد سرازیر می شود!

روباه گفت : همینطور است .

- پس ماجرا فایده ای به حال تو نداشته .

روباه گفت : چرا به خاطر رنگ  گندم .

 به خاطر رنگ گندم...

به خاطر رنگ گندم...

به خاطر رنگ گندم ...

 

روباه گفت : خدا نگهدار!  و اما رازی که گفتم خیلی ساده است :

جز با چشم دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید . نهاد و گوهر را چشم سَر نمی بیند.

شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد : نهاد و گوهر را  چشم سَر نمی بیند.

- ارزش گل تو به قدر عمریست که به پاش  صرف کرده ای .

شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد : به قدر عمری که به پاش صرف کرده ام .

روباه گفت : آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموش کنی . تا زنده ای

نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی . تو مسئول گُلتی ...

شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد : من مسئول گُلمم...

 

 

 

     

 

 

 

ساحل |


 

می گوید : نگو کار من بوده

می گوید: برای شاد کردن دل تو اینکار را کردم نه برای خونمایی ...

ـ خودنمایی ؟؟

مدتهاست که می خواهم بیایم و برایتان بنویسم :

سه سالی هست  که با حرفهایم سرتان را درد آورده ام . اردیبهشت ۸۵ بود که

آمدم و همسایه ی شما شدم . یکبار آرشیو یکساله ام را بستم و رفتم ولی دوباره

 برگشتم  ... نوشتم و خواندید و نوشتید و خواندمتان .

بعضی از همسایه ها  مدتهاست خانه اشان را خالی کرده اند و رفته اند ...

جایشان همیشه خالیست  اما دوستان دیگری آمدند و همسایه ی ما شدند .

شاید نوبت به رفتن من رسیده باشد که حالا بغضم نه فریاد می شود و نه ناله و نه

حتی آه ...

می خواستم یکی از همین روزها بیایم به خانه ی شما ، ببوسمتان و بگویم خدانگهدار.

اما امروز ...

این قالب هدیه ایست از یک دوست . یک خواهر . خواهری که ندیدمش هرگز ولی مثل

سایه نزدیک بوده همیشه . دختری با قلبی پر از اندوه و لبی همیشه خندان ...

دوستت دارم مهری جان . نامت و مرامت همیشه پر مهر

 

یک دم شد این عاشق شدن

دنیا همان یک لحظه بود

آندم که چشمانت مرا

از عمق چشمانم ربود

 

تمام حرفهای خداحافظی ، یادم رفت.

 

ساحل


 

 

زمان نمی گذرد

عمر ره نمی سپرد

نه شنبه است و نه جمعه

نه پار و پیرار است !

 

جوان و پیر کدام است ؟ زود و دیر کدام ؟

 

اگر هنوز جوان مانده ای به آن معناست

که عشق را به زوایای جان صلا زده ای

ملال پیری اگر می کُشد  تو را پیداست

که زیر سیلی تکرار دست و پا زده ای !

 

زمان نمی گذرد ...

صدای ساعت شماطه دار  ، بانگ تکرار است

 خوشا به حال کسی ، که لحظه لحظه اش

                                    از بانگ عشق سرشار است ...

 

 

           

 

 

ساحل |


 

 

            ای دل بیاموزی اگر راه درست عاشقی

                

         با هر چه او قسمت کند صبر و مدارا می کنی 

 

 

 

ساحل


 

 

ما سه نفر بودیم

 

من

 

تو

 

و آن دیگری

 

که در قلب تو بود

 

                     و من نبودم !

 

 

ساحل |


 

 

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

                               که من خموشم و او در فغان و در غوغاست 

 

 

 

 

ساحل |