اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت ، من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری !
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پیٍ شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را
اشاره ای کنم : انگار کوه کن بودم
من آن زلال پرستم در آب گند زمان
که فکر صافی ِ آبی چنین لجن بودم
غریب بودم و گشتم غریب تر اما :
دلم خوش است که در غربت وطن بودم !
محمد علی بهمنی

هُرمِ نفسهايم ياری نمیکنند
دیماه آمده
سرانگشتانِ بیجانم را جويده است
سرما آتش گرفته، دارد گَرمم میشود
مرگ برايم پتو آورده است
ديگر در گور نخواهم لرزيد.
سید علی صالحی
نیمه شب ، کنار خیابان،میان این همه آدم، بغض و دلتنگی ، چه حالی ... نگفتنی .
زیر نگاه کنجکاو مردمی که حالا کمتر می شناسمشان گوشه ای می نشینم و
می نویسم:
تاریکی، سرما، ازدحام مردم ،شام غریبان ، شمعهای روشن، زیبایی دوچندان میدان بزرگ،
چشمهای محزون ، قیافه های عجیب و غریب، خنده های بلند جوانترها...
اینجا محل کودکی من است. جایی که به دنیا آمدم ، راه رفتن و حرف زدن آموختم ، مدرسه
رفتم و هنوز بعد از اینهمه سال هوایش دلم را از حسی غریب پر می کند ...
از آدمهای قدیمی کم مانده اند ، از خانه های قدیمی کمتر، حالا به جای درخت انجیر همسایه
آپارتمان چند طبقه سبز شده .اما کوچه همان کوچه ست .زنگ همسایه ای را می زنم که فقط
خانه اش تغییر نکرده ، نه آدمهای خانه اش . روزگاری دخترش همبازی من بود .
همبازی من حالا سه بچه ی قد و نیم قد دارد .می پرسم : می آید ؟ می گویند : ... اینجاست .
یکسال حرف نگفته داریم برای هم . از عاشورای پارسال تا امسال.
فلانی عروسی کرده . بَهمانی مرده .یکی دیگر از اهالی محل از اینجا رفته ...
ـ تو عوض شدی. ـ من عوض شدم . ـ خسته ای ؟ ـ نه خوشحالم . اینجا دوباره لباس زندگی
به تن می کنم ، می دانی که پوست می اندازم این دو روز ..
دوستان آسمانیم اینجا هستند . دلی و نگاهی و صدایی آسمانی ...
اهالی آسمان را باید باور کنیم . این قلبهای روشن از سنگ بی جان هم معجزه می سازند .
گواهش همین شمعهاست که امشب هزار حاجت روا می کنند .

اینجا محله ی کودکی من است .
هر سال این دو روز را به اینجا می آیم تا خودم را به خاطر بیاورم .
باید سری هم به مادر بزرگ می زدم که سخت دلتنگش هستم و نیست و می دانم که
خانه اش سرد و تاریک است . غروب بهشت زهرا دلگیرتر از هرجای دیگرست . شمعهایی که
برده ام برایش روشن می کنم . کاش می شد رواندازی هم بیاورم .چرا فکر می کنم پاهایش
از سرما یخ زده ؟
دوباره برمی گردم به محله . دلگیرم و خسته . این دو روز دوباره مثل یک رویا گذشت.
آن صدای آسمانی هنوز زمزمه می کند و من برای خودم و تمام آدمهای دلتنگ اشک می ریزم .
باید برگردم ... به خانه ام ....با بغضی که هر لحظه حجم بزرگتری می گیرد .
خداحافظی هم سخت خواهد بود ... مثل همیشه ... مثل هر سال ...
* عکس از رضا آسمانی
پ.ن :
می شد نوشته ام را ویرایش کنم . بیشتر شرح و بسط بدهم . اما دیگر حال و هوای آن شب را نداشت برای همین عین نوشته ای را که کنار خیابان نوشتم ، اینجا کپی کردم .
میان این برهوت
این منم من مبهوت !
بیا... بیا برویم
به آستانه ی گلهای سرخ درصحرا
و مهربانی را
ز قطره قطره باران ز نو بیاموزیم
بیا ... بیابرویم
به سبزه زار که گسترده سینه در صحرا
بیا که سبزه ی آن دشت را لگد نکنیم
و خواب راحت پروانه را نیاشوبیم
گیاه تشنه لب دشت را به شادابی
ز آب چشمه شراب شفا بنوشانیم
بیا... بیا برویم
و مهربانی خود را به خاک عرضه کنیم
که دشت تشنه ی عشق است و شهر بیگانه
بیا ... بیا برویم
که نیست جای من و تو
که جای شیون نیز
نه سوز سرما اینجا
که خشمی آتش وار
به شاخه سر نزده هر جوانه
می سوزد !
نه پر گشود پرنده در اوج در پرواز
که شعله های غضب جوجه پرستو را
درون بیضه به هر آشیانه می سوزد!
تمام مرتجعان غول گول دنیایند
همیشه سد بلندی به راه فردایند
بیا... بیا برویم
که در هراس از این قوم کینه توزم من
و سخت می ترسم
که کار را به جنون
و مهربانی ما را به خاک و خون بکشند
چگونه می گویی
به هر کجا که رویم آسمان همین رنگ است ؟
بیا... بیا برویم
آه ... من دلم تنگ است
بیا ... بیا برویم
کجاست نغمه ی عشق و نسیم آزادی
در این کویر نبینم نشان آبادی
نشانه ی شادی
دلم گرفت از این شیوه های شدادی
بیا ... بیا برویم
خوشا که رستن و رفتن
به سوی آزادی ...
حمید مصدق


ایران

غزه
عنوان این پست را نمی دانم.
فقط می دانم بی انصافی و دور از انسانیت است که چشم بر آنچه که امروز در غزه می گذرد
ببندیم و سکوت کنیم. اما ...
دردناکتر و نامردمی تر آن است که چشم بر آنچه در کنار خودمان و درکشورمان رخ داده
و می دهد بسته باشیم .
و ...
کودکان همیشه قربانی خودخواهی مردمانی هستند که جز برای منافع خویش نمی جنگند ...
پ.ن: عکس اول ،یکی از کودکانی ست که زمستان سال گذشته در آتش سوزی مدرسه اش
ـ به علت سهل انگاری مسئولین و کمبود گازی که صادر می کنیم ! ـ به این شکل در آمده ،
هر بار که این عکس را می بینم با خود می گویم
ـ گاهی مرگ هم موهبتی ست...
سوال
یه سوال دارم . نه ... ببخشید دوتا ، و یه خواهش ...
اول سوال:
۱- چرا ما وقتی کسی رو دوست داریم اون رو همونجوری میخوایم که خودمون دلمون میخواد؟
۲- چقدر شهامت داری که کسی رو با توجه به خصوصیات منفی اش دوست داشته باشی؟
و خواهش:
توروخدا اگه قراره شعار بدی جواب نده . میخوام با هم روراست باشیم.
اضافه شده در کمی بعد :
دوستی الان تماس گرفت و گفت منظورم را از سوال اول درست متوجه نشده.
منظورم این بود که وقتی کسی را دوست داریم که با بعضی از خصوصیات اخلاقی،فکری
یا ظاهریش مشکل داریم فکر می کنیم که اون باید تغییر کنه یا تغییرش بدیم تا بشه
همونی که ما میخوایم . حالا چرا؟؟؟
فـــــــــــــــــــــــــروغ
سه شنبه 8 اکتبر
پرویز نمی دانم چرا باز دارم برای تو نامه می نویسم . امروز بعد از یک ماه کاغذ مامان آمد و از
حال کامی با خبر شدم . شاید من حق نداشته باشم که از او بپرسم و او را مال خود بدانم اما
آیا می توانی منکر حس مادری من بشوی؟ پرویز وقتی نقاشی هایی را که او برایم کشیده بود
دیدم خیلی گریه کردم . حالم خوب نیست . اینجا در تنهایی روز به روز روحیه ام خراب تر می شود .
به خصوص که نداشتن پول و آشفتگی زندگی و در به دری بیشتر خردم کرده .
سه ماه است که اینجا هستم اما به قدر سه سال درنظرم جلوه می کند . می خواهم چشم هایم
را روی هم بگذارم و خودم را در تهران و پیش کامی ببینم . تو مرا فراموش کردی به تو حق می دهم
من شایسته ی هیچ گونه محبت و ترحمی نیستم . من یک آدم بد بختی هستم که روح سرگردانم
هر لحظه مرا به یک طرف می کشد و سرانجام می دانم که جایم کجاست . اینجا زندگیم شوم و
وحشتناک است و الآن سه ماه است که مریض هستم و دم نمی زنم تو می دانی که وقتی هم که
تهران بودم بعد از زاییدن همیشه وضع رحم من خراب بود و معالجه می کردم . از وقتی که آمده ام
اینجا از همان روزهای اول حس کردم که حالم دارد روز به روز بدتر می شود فقط توانستم یک مرتبه
پیش دکتر بروم و گفت تخمدان هایت ورم و چرک کرده و این تازه نیست . شاید یک سال است و تو
متوجه نشده ای و باید زود معالجه کنی. اما پرویز چه طور می توانستم هر دفعه 30 تومان پول دکتر
بدهم و نسخه های گران گران بخرم . گفتم به درک حالا می گویم به درک بعد هم خواهم گفت
به درک من فقط باید بمیرم . وقتی خوشبختی می رود بگذار برای همیشه برود .
حالا دیگر گاهی اوقات از شدت درد می خواهم فریاد بکشم اما همه چیز را تحمل می کنم .
شاید مرگم زودتر برسد و مرا راحت کند . وقتی همه از من رو گردانده اند وقتی یک ماه یک ماه از
حال بچه ام خبر ندارم وقتی تو که تنها تکیه گاه من بودی به من پشت کرده ای دیگر زندگی را
میخواهم چه کنم .پرویز شاید تو حرف هایم را باور نکنی شاید مرا دروغگو و بدجنس و حقه باز
بدانی اما من فقط خیلی بدبخت هستم همین و تنها گناهم این است که خیلی زود وارد زندگی
اجتماعی شدم . یعنی وقتی که دخترهای دیگر توی خانه اسباب بازی می کنند و ظرفیت تحمل
حقایق زندگی را نداشتم و حالا شکست خورده و بدبخت این گوشه ی دنیا افتاده ام و مطمئن
هستم که اگر هم بمیرم از گرسنگی از مرض از بدبختی و از نا امیدی ، هیچ کس خبر نخواهد شد .
پرویز بیشتر از این نمی نویسم نمی توانم بنویسم تو راقسم می دهم جان کامی و به یاد روزهایی
که با هم زندگی می کردیم و همدیگر را دوست داشتیم و حالا حسرت یک لحظه اش را می خورم
اگر من بدی کرده ام مرا ببخش من عوض شده ام خیلی عوض شده ام من بچه بودم و حالا زندگی
سخت مرا حیران کرده پرویز گذشته را فراموش کن و به خاطر این که من لااقل بتوانم اینجا با فکر
راحت درس بخوانم گاهی اوقات برای من از حال کامی بنویس و مثل گذشته با من دوست باش
پرویز من نمی خواهم به دیگری تکیه کنم من می خواهم همیشه تو را داشته باشم اگر می خواهی
زن هم بگیری باز هم بگیر اما دوست من باش به خدا همین قدر راضی هستم فقط یک نامه برایم
بنویس، بنویس که چرا با من قهر کرده ای پرویز تو را قسم می دهم فقط یکی بعد دیگر از تو هیچ
چیز نمی خواهم من نمی توانم رابطه ام را با گذشته ام قطع کنم من همیشه خودم را مال تو و
کامی می دانم بگذار من لااقل با این امید دلخوش باشم بگذار من هم یک لحظه زندگی کنم.
پرویز به خدا مریض و بدبخت هستم و تو نمی توانی بفهمی که چه قدر به تو احتیاج دارم
تو را به مرگ کامی برایم نامه بنویس .
فروغ
