
شب چلّه مبارک
هنوز هم مثل زمان بچگی از دیدن اینکه برف می باره ذوق می کنم.
هنوز هم دیدن این سپید های کوچک قلبم را روشن می کنه.
برف نو ، برف نو ...
سلام
سلام
بنشین خوش نشسته ای بر بام
شادی آوردی ای امید سپید
همه آلودگی ست این ایام ...

پ.ن: برادر زاده ی کوچولوم زنگ زد و گفت : هر جا هستی بدو برو پشت پنجره ،
ببین داره برف میاد.دعا کن بیشتر بباره . باید با هم آدم برفی بسازیم.
موقع خداحافظی هم گفت :
به امید برف بیشتر !!![]()
مـــــــــــــــدار
امروز همان دیروز است ، همان فرداست . نامش چه فرق دارد شنبه باشد یا سه شنبه؟
من طبق عادت بیدار می شوم ، راه می روم ، سلام می کنم ،کار می کنم ، می خورم
می خوابم ... مثل شب و روز که عادت کرده اند از پی هم باشند ... بی تغییر ، بی تبدیل...
با چشم بسته هم می توانم تکرار کنم شب و روزم را.
یادم نمی رود که مثل هر شب رأس ساعت دوازده و نیم با خدا حرف بزنم و از او بخواهم که
دلش برایم کمی بیشتر بسوزد و کمی بیشتر رحم کند و اگر شد قطره اشکی هم چاشنی این
مناجات کنم و بعد چند ساعتی کتابی در باب زندگی بخوانم و نیمه های شب بخوابم .
یادم نمی رود که صبح آقای همسایه را چپ چپ نگاه کنم و برای گریز از سلام اجباری مسیرم
را عوض کنم.
یادم نمی رود تا رسیدن به ایستگاه مترو به مردم خیره شوم و از خودم همان سوال تکراری را
بپرسم که : به کجا چنین شتابان ؟
یادم نمی رود که حق ندارم بیش از چند کلمه با ارباب رجوع حرف بزنم چرا که سر درد و دلشان
باز می شود و این یعنی اتلاف وقت .
یادم نمی رود کمی سیاسی فکر کنم ، سیاسی حرف بزنم ، سیاسی بخوانم تا نشان بدهم
فعّالیت اجتماعی می کنم و وضعیت جامعه برایم اهمیت دارد .
یادم نمی رود بنشینم و سیگاری بگیرانم و دلم برای عشقی که سالهاست مرده و تنها خاطره ی
مسخره اش در گوشه ی اتاق خودنمایی می کند ، تنگ شود .
یادم نمی رود ....
یادم نمی رود ....
یادم نمی رود ....
من زندگی می کنم . با چشمان بسته بر مداری که روزی برای من گسسته خواهد شد.
شاید طبق عادت بمیرم و طبق عادت باز در شمایلی تازه متولد شوم و باز بر مداری دیگر
و چرخشی دیگر ...
زندگی در تمام روزمرگی های ما جاریست و من تنها به گرد مدار خویش می چرخم
این یعنی عادت به زیستن ... زنده ماندن و زندگی کردن .
|
|
تعجب
در حاشیه یکی از پارکهای بزرگ شهر *** حالا چند جای مجسمه را وصله پینه کرده اند
از کتاب در حد توانستن |
سیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی
ـ خوب ، اینجا نوشته شما حقوق خوندید اما بنا به دلایلی موفق نشدید مدرکتون را بگیرید .
ـ بله ، درسته
ـ این کارو مشکل می کنه ... اما شناسنامه تون میگه متارکه هم کردید.
ـ بله
ـ (با لبخند ) شما زن زیبا و جوانی هستید ...
ـ ....
ـ من شما رو استخدام می کنم ، می تونید منشی مخصوص خودم باشید
چون همه جوره به شما نیاز دارم !!
.
بود در کشور افسانه کسی
شهره در نه گفتن
نام می خواهی ؟ ـ نه
کام می جویی ؟ ـ نه
تو نمی خواهی یک تاج طلا بر سر ؟ ـ نه
تو نمی خواهی از سیم قبا در بر ؟ ـ نه
مذهب ما را می دانی ؟ ـ نه
خط ما می خوانی آیا ؟ ـ نه
نه ‚ به هر بانگ که بر پا می شد
نه ‚ به هر سر که فرو می آمد
نه ‚ به هر جام که بالا می رفت
نه ‚ به هر نکته که تحسین می شد
نه ‚ به هر سکه که رایج می گشت
روزی آیینه به دستش دادند
می شناسی او را ؟
ـ آه ... آری خود اوست !
می شناسم او را
گفته شد دیوانه است
سنگسارش کردند ...
سیاوش کسرایی
جا مانده است
چیزی ، جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید ...
حسین پناهی
