تبليغاتX
شب آفتابی
 

چند نفر نام ببرم ؟

- زن یا مرد ، فرقی نمی کند - که به دنیا آمدند

خندیدند

گریه کردند

آرزو داشتند

تلاش کردند

عاشق شدند

بیدار ماندند

ترسیدند

خوش حال شدند ...؟

چند نفر نام ببرم؟

-زن یا مرد فرقی نمی کند - که بودند

رنگ ها را می شناخته اند

سفر رفته بودند

گل ها را بو کرده اند

در مرگ دیگران گریسته اند

خیس باران شده اند...؟

چند نفر نام ببرم ؟

-زن یا مرد فرقی نمی کند-

بدهکار بودند

می ترسیدند

می ترساندند

که اسم داشته بودند

زندگی کردند

و مردند ...؟

بی آنکه تو حتا اسمی از آنها شنیده باشی

عاشق شدند

شکست خوردند

نامه نوشتند

نامه گرفتند

آواز خواندند

گریه کردند

و تنها ماندند ....

 

                               حسین پناهی

 پ.ن:

 این مشخصات همه ی ما نیست؟

پ.ن:

شکیبایی هم رفت . خبر را که شنیدم بی اختیار این شعر حضرت حافظ بر لبانم نشست

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانی ست

روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمن ام

 

 

تا بعد ...

 

ساحل |


 

من چرخش تصویرم ، سر گیجه نمی گیرم

                              بگذار که تقدیرم همواره بچرخاند

گردونه ی آتش را باید که بگردانند

                           تا غنچه ی پنهان را در خود بشکوفاند

ساحل




نان گرم بود و پنير و لبخند تو . چاي داغ و سرشير و نگاه قندت . پنجره باز ، گلدان تر و غنچه بيدار .
خورشيد صبح را دانه به دانه مي‌شمارديم ، با هر دم مژگان ، طلو‌گاهان ، وقتي گرم در تن عريان هم خفته بوديم .
آفتاب زده بود و پنجره خندان . شبنمي غلطان به گلبرگي مي‌خراميد و ما هنوز غرق در نم هم ، شاد .
ساعتي پيش ، قبل از اين هياهوي سحر وقتي بوسه بر هم مي‌كاشتيم ، شب آبستن ، با هر بوسه من از تو ، با هر بوسه تو از من ، هزار ستاره زاييد و ماه گم در ميان انبوه اين همه نوزاد .
كنون كه شب فارغ گشته و اين سفره پهن ، تو ماندي و من اين برهنگي سرمست .
نان گرم بود و پنير و گردو . كوزه لبريز و عطر گل و عطش آغوش . نسيم آهسته مي‌خواند . پرده رقص‌وار بر شيشه قاب پنجره مي‌لغزيد . گويي با من و تو همنوا بود . ياد داري وقت آغوشمان همين پرده با آهنگ نفسمان چطور دم مي‌زد ؟ چه بسا او نيز با نسيم شبانگاه هم‌آغوش بود و ما بي‌خبر !
صبح است صبحانه به انتظار ... كم كم نان بيات مي‌خواند وسماور داشت از خروش مي‌افتاد .آب جوش و چاي تن به سردي داده بودند و فنجان‌ها به گوشه‌اي لم . پنير و سرشير هم به همان رنگباختگي ، حيران به انگور نگاه مي‌كردند كه پير مي‌شد .
شايد صداي گل سرخ نمي‌گذاشت و ما را با عطرش به هم‌آغوشي هم در صبحگاه مي‌خواند .
هنوز پنجه بود كه آهنگ تار زلف مي‌كرد . هنوز نهال بوسه داشتيم كه بايد مي‌كاشتيم . هنوز ناز بود كه بايد به حساب مي‌گذاشتيم . هنوز عطش لمس بود و نوازش هم كه بايد به هم مي‌داديم .
نان گرم بود و چاي پنير و انگور به صبح بعد سفره‌اي پهن ... شايد

 

                                                                                                  برهود

 

پ.ن

خوشبختی من بود... شک ندارم . آمدنم به این دنیای ظاهرا" مجازی را می گویم.

آمدم و انسانهایی را یافتم که به حقیقت معنای انسانیت هستند .

در وصفشان چه بگویم که صفای وجودشان را آنطور که من لمس کردم ،شرح دهد؟

برهود یکی از آن انسانهاست.

برای خوشبختی اش در کنار میخک زیبایش، هزار بار خدا را صدا می زنم.

 

 

تا بعد ...

ساحل |


 

گاهی فکر می کنم سرنوشت نامم را انتخاب کرده 

یا نامم سرنوشت من است ، ساحل ...

لگد کوب پای هر بیگانه و سیلی خور امواج ، هر لحظه ... لحظه به لحظه ...

خسته ام ...

از روزگار  ؟ نه

از مردم روزگار ؟ نه

از خالق روزگار ؟ نه

از خودم...

خودم و این تظاهر به ایستادگی .

خسته ام ... همین .

 

رنگ سال گذشته را دارد ، همه ی لحظه های امسالم

                                    سیصد و شصت و پنج حسرت را ، همچنان می کشم به دنبالم

قهوات را بنوش و باور کن ، من به فنجان تو نمی گنجم

                                    دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم

(یک نفر از غبار می آید!) مژده ی تازه ی تو تکراریست

                                     یک نفر از غبار آمد و زد ، زخم های همیشه بر بالم

 

                                         محمد علی بهمنی

 

 

تا بعد ...

 

ساحل |


 

 

گفتی بخوان ، خواندم ، اگر چه گوش نسپردی

             حالا که لال ام خواستی پس خود بخوان ای دوست ....

ساحل


 

 مادر بزرگ ...

دشنامت را به یاد داری؟

آن زمان که از شیطنت های کودکانه ام به ستوه می آمدی؟

                                                    ـ آتش به جان گرفته !!!

 

چه تلاش بیهوده ای بود

ـ اخم هایت را می گویم ...

در خطوط  مهربان چهره ات

همیشه لبخندی پنهان ،سرک می کشید .

 

مادر بزرگ

اما ...

راست بگو بدانم...

چه وقت دشنامت رنگ نفرین گرفت؟

کدامین بار ...

 - که عمریست با آتشی به جان گرفته می سوزم

                               با آتشی به جان گرفته می سازم ؟

 

 

تا بعد ...

 

ساحل |


 

گفتن از زن و مقام  والای او در سرزمینی که زنان آن قرنهاست برای حقوق اولیه  و انسانی

خود مبارزه می کنند  کاری دشوار است . دشوار نه از آن جهت  که مردم ایران هنوز به این

باور نرسیده اند که  زن نه تنها در مقام همسری و مادری  به بالاترین مراتب انسانی  می رسد

که در جنبه های اجتماعی با حضور فعال و چشمگیر خود ،نقش آفرین و سرنوشت ساز است .

دشوار از آن جهت که نام گزاری روزی به نام زن  در کشور ما تنها جنبه ی شعار و فریب  دارد .

و این حقیقتی است که تمام زنان فرهیخته ی ایران به آن آگاهی کامل دارند . اما برگزاری این

روز  و بزرگداشت مقام مادر در همه حال  زیباست . چرا که هر روز، روز مادران ماست .

دو سال پیش در همین وبلاگ مطلبی را در این مورد  نوشتم که  امروز هم بر آن تاکید دارم.

 کشور ما در طی سی سال اخیر دچار فراز و نشیب های بسیاری بوده است .

انقلاب ، جنگ ، ترور  ، اعدام ...

و در این میان شاید بیشترین فشار  بر دوش مادران صبور ایرانی بوده است .

مادران شهدا که ملت  مرهون صبر و شکیبایی آنانند  و نام فرزندان دلاورشان  برای همیشه در

کنار مام وطن زنده می ماند . مادران  و زنان  فداکاری که هنوز  از فرزندان و همسران  جانباز

خود ، با کمترین امکانات پرستاری می کنند ...

 و در کنار این مادران هستند مادران عزیزی که فرزندان آنها به هر دلیلی  به طناب دار  سپرده شده اند...

حرف حق یا ناحق نیست .  سخن از مادر است و عواطف مادرانه اش.

اکثر این مادران حتی  نشانی از گور فرزند هم ندارند . یا حتی جرات نام بردن از او را ...

به یاد داشته باشیم برای یک مادر بهترین و بدترین فرزندش یکسان هستند.

به یاد داشته باشیم که وجود مادر سرشار از عشق به فرزند  است .

به یاد داشته باشیم که به مادر تنها می توان به دیده ی موجودی سراپا مهر  نگریست .

و من هرگز نگاه ملتمس مادری را که پای چوبه ی دار  درخواست عفو فرزندش را داشت

و ناامیدانه اشک می ریخت  و التماس می کرد را فراموش نخواهم کرد .

به یاد همه... همه ی مادران باشیم.

 

                         روز مادر مبارک

              

 

تا بعد ...

 

 

ساحل |