تبليغاتX
شب آفتابی
 .

.

.

تنها زمانی  یکدیگر را می شناسیم که مرزهای خود را بشناسیم.

این موضوع واقعیت دارد، ولی اشتباه است. لزومی ندارد انسان همه چیز خود را بشناسد .

انسان تنها برای جستجوی حکمت ساخته نشده است . بلکه باید بتواند زمین را شخم بزند ،

در انتظار باران بماند ، گندم بکارد ، آن را درو کند و نان بپزد .

من دو زن هستم : یکی که میل دارد همه ی شادیها ، همه ی عشقها و همه ی ماجراهای

موجود در زندگی را داشته باشد . و یکی که می خواهد برده ی روزانه، برده ی زندگی خانوادگی و

برده ی چیزهایی باشد که برنامه ریزی و تکمیل می شوند .

من خانه دار هستم و روسپی !

هر دو در یک جسم زندگی می کنیم و با هم مبارزه ای بی امان داریم .

برخورد یک زن با خودش ، نوعی بازی با خطرات جدی به حساب می آید ...

نوعی رقصیدن است ... رقصی الهی ...

وقتی با یکدیگر برخورد می کنیم دو انرژی خدایی هستیم . دو دنیای متفاوت...

اگر احترام یکدیگر را نداشته باشیم ، یکی از دو دنیا ، دنیای دیگر را ویران می سازد .

 

                                    یازده دقیقه  ـ پائولو کوئیلو

 

پ.ن . همه ی ما یک فرشته و یک اهریمن در درون خویش داریم.

 پ. ن .آقایان فکر نکنند که از این قائده مستثنی هستند .

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستان خوبم

یک نکته ای هست که دلم میخواد به آن توجه کنیم .

هر دو شخصیت این متن ( خانه دار و روسپی ) هر دو الهی هستند .

رقص الهی با تعامل این دو شخصیت امکان پذیرِ .  مشکل وقتی ایجاد میشه

که یکی از این کاراکترها نقش غالب را به عهده می گیره .

به کراّت در جامعه با افرادی بر خورد می کنیم که نقش و مسئولیتهای خودشون را

نادیده می گیرند و در پی فرصت طلبی ها و لذتهای  آنی هستند  و یا بر عکس کسانی که

در کار و زندگی روزمره غرق شدند و نقش یک قربانی که فدای خانواده و زندگی و چهارچوبها 

 شده را بازی می کنند . ما هم برای شادی و لذت بردن از زندگی و هم برای قبول مسئولیت

 و هدفمند بودن  اینجا هستیم . وقتی یکی از این دو نقش کم رنگ میشه ...

به جامعه نگاه کنید  می بینید !

شاد باشید و آخر هفتهء خوبی داشته باشید .

تا یادم نرفته بگم که میدونم لذت بردن از زندگی  این روزها چقدر سخته.

اما فقط ناممکن نا ممکنه.

 

تا بعد ...

 

ساحل |


 

خودم را  محکم به زمین بسته ام

به آنچه تهی تر از تهی ست  و زندگی نام دارد چنگ می زنم

و  هر شب خواب پرواز می بینم...

رویای پریدن و رستن از این سرمای جان فرسا

و به جایی در استوای عشق کوچیدن ...

 رویای بی حاصلی ست می دانم !

 اما تو را به خدا

یک امشب را بگذار بخوابم ... 

 

 

پ.ن:

این روزها تلخم مثل زهر. بی حوصله ام. ساکتم . بیدارم  ...

 اگر سیلی هم بزنی دریغ از ناله ای. فقط نگاه می کنم و می گذرم.

 

 

تا بعد ...

 

 

ساحل |


 

قلبم را تکه تکه می کنم

و هر تکه را گوشه ای جا می گذارم !

بی دلی را دوست تر دارم

به روزگاری که

چشمها به جای دلها به قضاوت نشسته اند

 و عشق ....

این کیمیای  هرجایی

 که بعد از هر همبستری با معشوق

در دستمال  کثیفی  مچاله می شود

تا لیلی و مجنون  زمانه به مزبله ی وصال برسند ...

 و تو دچار شک نشوی

که عشق همچنان نام مقدسی دارد ... نام مقدس !

                                       بی دلی را دوست تر دارم ...

                                       به روزگار دلهای هرجایی ...

                           

تا بعد ...

 

ساحل |


 

حس می کنم

من ... تو ... مردمی که  تو خیابون با عجله از کنارشون عبور می کنیم

 هم اونایی که گاهی اونقدر  عجله دارن  که محکم  بهت تنه می زنن

  جوری که نزدیکه بیفتی  تو جوی پر از لجن ...

یا اونایی که جوری از خیابون رد میشن که انگار  هیچ ماشینی را نمی بینن

یا صدای هیچ بوقی به گوششون نمی رسه...

یا اونایی که  از کنارت رد میشن  و نگات می کنن  و انگار  نگاهشون از روت رد میشه و

تو را نمی بینن...

 حتی اون پسر جوون و زیبایی که سر چهار راه آکاردئون میزنه و چه دلنواز  هم میزنه ...

 آره ...

همه ...همه ی ما ... همه ی اونا

که ساکت ، بی تفاوت ، صبور ، عصبانی ، مغرور ، غمگین ، متفکر یا بی خیال  ...

 فریادی گره خورده در حنجره هامون داریم اما  استخوان تیزی در  گلوی ما گیر کرده !!!

                                        

  تا بعد ...         

ساحل |


 

 

این روزها هر چه نگاه می کنم می بینم

ز ن د گ ی

به باتلاقی می ماند که در آن اسیریم

تنها

بعضی با گردن افراشته فرو می روند

بعضی با سری فرو افتاده ...

یکی تظاهر می کند که همچنان زنده است

و دیگری تسلیم  به مرگی تدریجی ...

                                                   همین...

 

 

تا بعد ...

 

ساحل |