امروز پست قبلی را گذاشتم . اما انگار یه چیزی هست که می خوام بگم هنوز .
چیزی که خودمم نمی دونم چیه. این شعر حسین پناهی را براتون می نویسم .
حرف دلم نیست اما به دلم نشست و باز نمی دونم چرا...
آسمان خالی
باژگون خاطره ی دریا بود
که در اعماقش
تور رویاهامان
پر از کوسه ی نیست
نداریم
خداحافظی و پس تا کی ؟
می شود چیزی گفت
حرفی زد...
بی که لبها تکانی بخورند !
حرفم این بود :
کسی از حال کسی آگه نیست
حالی نیست!
من در آیینه به خود می گویم :
حیف از بز !
آدمی
مالی نیست !
زاهدی که تویوتایش پنچر بود و زاپاس نداشت
از من پرسید: مغمومی؟
گفتمش: مرد دریا هستم
خوش به حالت زاهد ! معصومی !
پا برهنه لگدی زد به چرخ
و از من پرسید:
جک و زاپاس نداری هم راه ؟
گفتمش : مرد دریا هستم !
جز دل دریایی
هیچ ندارم هم راه !
گفت : آدمی ماهی زهر آگینی ست !
مسمومی ...
........ وگذشت !
پ.ن : پست این هفته ام پست قبلی بود . این شعر را همین طوری نوشتم .
برای همین نظر سنجی فعال نیست .
زندگی به طور کلی چیست ؟
باید بگویم که زندگی تنها ترس است و چگونه غلبه کردن بر آن.
شما شغلی دارید و می ترسید آن را از دست بدهید.سالم هستید و می ترسید
سلامت خود را از دست بدهید. بچه ی مریض دارید و می ترسید خوب نشود. و خانواده ای
دارید و ترس از اینکه آیا به اندازهء کافی دارید که بتوانید خانواده تان را تامین کنید؟
اینها همه ترس هستند. به نظر می رسد تجربه در این جهان ترس محض باشد. وقتی ترس
بازیگر مسلط زندگی شماست ، زندگی شما خالی از لذت و آزادی ست.
ترسهای پنهان ـ به میزان زیاد ـ در درون هر انسانی وجود دارد.
ریشهء آنها چیست ؟
بسیاری از ترسها پیش از تولد شما در این زندگی پدیدار شده اند.
هر انسانی تاریخچه ای از صدها و هزاران زندگی گذشتهء خود را به همراه می آورد که
اکثر اوقات صدمه زدن به دیگران را جایز می شمارد.همچنین فرصت صدمه زدن به شما را
نیز به آنها می دهد .شما به اندازهء کافی صدمه خورده اید که در مقابل چنین افکار درد آلودی
سر تعظیم فرود آورید. مردم یکسان متولد نمی شوند.هر شخصی هنگام تولد باری از
کارما های فردی خود را به همراه می آورد.اما اکثر مردم هیچ ایده ای از چگونگی خلاص شدن
از آن را ندارند. اصلا" چه تعداد از مردم می دانند که کارما وجود دارد ؟
بنابراین ترس را در وجودشان پنهان می کنند.از زندگی بسیار می ترسند و همچنین از مرگ
بسیار وحشت دارند. زمین برایشان جهنم است و آرزوی بهشت را دارند.
حتی از رسیدن به بهشت نیز می هراسند چون راه ورود به بهشت مرگ است .
این بسیار کنایه آمیز است .با این حال گاهی پرتوی از نور درون زندگی ما می تابد و آن
عشق خداوند است. هنگامی که خود را بیشتر و بیشتر از عشق خداوند سرشار سازیم
تاریکی ترس جایی در قلب ما نخواهد داشت.
(هارولد کلمپ )
کارما: هم عمل است هم نتیجهء آن عمل. هم علت است هم معلول .
هر عمل نیرویی تولید می کند که به همان شکل به ما باز می گردد.
این اصطلاح را حتما" شنیده اید: هر چه بکاری همان را درو می کنی.
تا بعد ...
صبر کن
امشب برایت قصه ای خواهم ساخت
از فرشته ای بی بال
از عاشقی بی عشق
از چشمی بی اشک
از مهتاب بی ماه
از دستهای تهی
صبر کن
چرا هر قصه را سرانجامی باید ؟
من دستهای پوچ
دلهای پوچ تر را
دوست تر دارم
از خنجر و فریب...
صبر کن
تا قصه ام را
برایت بسازم...
تا بعد ...
* لیلة القدر است و در ازدحام حرم هر کس به نیازی زمزمه با خدای خویش دارد.صدای گریه و التماس و
دستهای خالی به سوی آسمان...
بی حاجتم انگار : آقا امشب معجزه ای فرما.تو میدانی چه بسیار از نیاز این نیازمندان را که شاید توسط
کسی در میان همین جمع برآورده گردد. بیا و معجزه ای کن. که امشب اینجا هر کس که می تواند دستی
به یاری همان که در کنارش نشسته بر آرد و آرزویی را برآورد و حاجتی را روا کند .
تا بماند حوایج خاص برای تو و خدای تو....
* لیلة القدر است. همه جا سخن از علی و خدای علی و مظلومیت علی ست . می اندیشم کاش علی
زنده بود تا دوباره عدالت را معنا می کرد. کاش زنده بود تا از حرمت و ناموس و اعتقادش در مقابل تیغ
بی عدالت زبان این جماعت علی نشناس دفاع کند. کاش زنده بود و می دید که در نبودنش ما چگونه
حقگویی و شجاعت و عدالتش را به سخره گرفته ایم در میان مدیحه ها و مرثیه ها...
* لیلةالقدر است. وعظ آقا به دلم نمی نشیند. از تلوزیون مراسم را نگاه می کنم. چند مکان مختلف اما
حرفها همه تکراری...به دلم نمی نشیند این حرفها.
اینها انگار همه الیاسند*. الیاسهای انتخاب شده ٫ الیاسهای برگزیده ٫ که گناهانشان عین ثواب است
و وظیفه ای جز هدایت این گلهء بزرگ انسانی ندارند و ما عوام الناسیم و آنها رسولان حق ...
و الهی العفو تنها برای من و توست...(سریال اغما را که می بینی؟)
* مهمانی چه زود تمام می شود و من چه دست خالی بر می گردم.
می ترسی که عادت کنی
می ترسی که عادت کنم
می ترسم قبل از آنکه به عادتمان فکر کنیم
عادت کرده باشیم
دیوانه حرف دیوانه را نمی فهمد
دیوارهای این خانه
شاید فردا حرف بزنند
من به باورهایم فکر می کنم
و تو باور می کنی
و تو می خندی ... می خندی
و من عکست را روی همه ی دیوارها می کشم
و تو می ترسی که فردا...
من که دیوانه ام
نمی ترسم
خودم را پرت می کنم از پنجره بیرون
راستی
تو چرا اینهمه به دیوار فکر می کنی ؟
تا بعد ...
ظاهرا" آدم کند ذهنی نیستم . البته خیلی از مطالب درکش برام سخته . اما اگر مطلبی برام مهم باشه
به راحتی از کنارش نمی گذرم خیلی پیش اومده که برای شناختن کسی یا چیزی روزها و ماهها وقت
گذاشته باشم . کتابهایی خونده باشم وتحقیقات مفصلی کرده باشم. مثل من مثل اون کشیشی که اول
می خواست دنیا را عوض کنه و بعد به مرور زمان و درآخرین روزهای زندگیش به این نتیجه رسید که بهتر
بود تلاش میکرد خودش را تغییر بده و من فکر می کنم اگر کمی بیشتر عمر می کرد به این نتیجه
می رسید تغییر دادن خودش هم چندان کار ساده ای نیست و بهتر که هیچ چیز را تغییر نده.!
شاید اگر تمام سعی و کوشش خودمان را بکنیم تازه بتوانیم گوشه ای از زوایای پنهان شخصیتمان را
بشناسیم. خلاصه مطلب اینکه هنوز هم گاهی از کارها و رفتار خودم سخت تعجب می کنم.
نمیدونم برای شما هم پیش اومده که عمل یا رفتار یا گفتاری داشته باشید و بعد از مدتی از خودتون
بپرسید یعنی این من بودم که اینچنین کردم؟
نکته جالب توجه اینه که اکثرا" فکر می کنیم که هیچ کس متوجه نشده که چه کردیم و این سوال فقط
در ذهن خود ما نقش بسته.اغلب سکوت دیگران را در مقابل رفتار و گفتار ناهنجارمون حمل بر نادانی
می کنیم . اگر هم کسی جسارت داشت که کلامی من باب تذکر ابراز کنه یا در مقام توجیح بر میایم یا
در موضع دفاع از اشتباهمون .انتقادپذیر بودن کار آسونی نیست. و سخت تر از اون اینه که مدام خودت را
کنترل کنی و منتقد خودت باشی. البته این را هم بگم که بعضی اونقدر از خوشون انتقاد می کنند که
کم کم جنبه های مثبت شخصیتشون هم زیر سوال میره. من مدتهاست که خودم را نقد می کنم.
اشتباهاتم را بررسی می کنم. نه سطحی و ساده بلکه عمیق و ریشه ای.
برای تمام اشتباهات گذشته ام روزها و ماهها وقت گذاشتم و تا بدونم چرا و برای چی کاری را کردم
یا حرفی را زدم. خیلی وقتها به این نتیجه رسیدم که رفتار من با توجه به شرایط زمانی و مکانی چندان
هم اشتباه نبوده . گاهی مجبور شدم از خودم و یا از دیگران عذر خواهی کنم.
سعی کردم بذهنم بسپارم که خیلی از کارهای گذشته ام را تکرار نکنم و البته لازمه که خیلی از کارها
را بارها و بارها تکرار و تمرین کنم.
مثلا" بخشیدن بعضی از آدمها که رد پاشون تو زندگیم جا مونده برام سخته.
لازمه که تمرین کنم تا بتونم ببخشم.
یا اینکه میشه به جای جنگیدن ظرفیت تحملمون را بالاتر ببریم . یا بعضی چیزها را نمیشه تغییر داد
و فقط باید پذیرفت و با اون کنار اومد ...
اما مهمترین کار اینه که بتونم در مقابل بی انصافیها سکوت کنم. این چیزی که می خوام تمرین کنم .
میدونم شاید امکان پذیر نباشه و شاید حتی لازم باشه گاهی فریاد بکشم.
اما واقعیت اینه که تا امروز هیچ فریادی به نتیجه نرسیده.
سکوت می کنم و مهم نیست که سکوتم چطور تعبیر میشه.نادانی و حماقت یا صبوری و درایت...
تا بعد ...