به خودم قول داده بودم هر وقت دچار پریود روحی بودم اینجا چیزی ننویسم.
اما انگار این وضعیت هیچ جوری عوض شدنی نیست.
شاید الان هم نباید بنویسم .
وقتی حرفهایی را می نویسی که روح عریانت را در معرض دید می گذاره
وقتی نمی تونی از گره هایی که در درونته و هیچوقت باز نمیشه حرف بزنی
یا از شکستنهات که همیشه بی صدا بوده و حالا اینجا میخوای صداش را در بیاری...
در واقع یک جورایی اسیر گفتن و نگفتن شدی.
برای آدمهایی که نمی شناسنت و تو را فقط از حرفهات قضاوت می کنند
ساده گفتن سخته و با کنایه حرف زدن بی فایده.
این روزا که هر کسی را که می بینی اسیر زندگی شده اسیر روزمرگی
اسیر جدول ضربی که تازگی ها هیچوقت دو دو تاش چهار تا نمیشه
گفتن حرفهام ... بیرون ریختن اینهمه خون دل برای هیچکس تازگی نداره.
باید سکوت کنم. مثل همیشه . غرق در کار . تا روح خسته ام پیش جسم خسته ام کم بیاره.
باز هم به رویاها لبخند بزنم و نوازش شون کنم و بعد آروم در گور بخوابونمشون و ...خلاص
آره باید...
من که عادت کردم . به نداشتنها و نشدن ها. به دل نبستن ها. به رها شدن ها. به رها کردن ها.
به بایدها . نبایدها. شایدها و اما و اگرها...
اصلا" کی گفته زندگی چیزی را به ما بدهکاره؟
کی گفته هر قدر تلاش کنی به دست میاری؟
والله به خدا . داره میگذره دیگه.
شااید همین قدر که سنگی به شیشهء دلی نزنی برای ادعای آدم بودنت کافی باشه.
اگه هم شیشه دل خودت شکسته خوب ... به درک
می خواستی مواظب باشی. ساده لوح نباشی . زود باور نباشی.
کسی را نمی تونی متهم کنی وقتی خودت گناهکاری.
آره . اینجوریه دیگه.حالا بی خیال.
دل خوش سیری چند... ؟

تا بعد...
خیابان های چشم بسته از بر را
میان مردمی که حدودا" می خرند
و حدودا" می فروشند
در بازار بورس چشمها و پیشانی ها...
و بخار پیشانی ام
حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد...
حسین پناهی
---------------------------------------
روز زن را به همهء زنان ایرانی تبریک میگم.
تا بعد ...
بعد از کلی دوندگی بی حاصل برای گرفتن مجوزی که صادر نشد
و بعد از صحبتهایی که با چند تن از دوستان خوب و صمیمی داشتم
و گوش دل سپردن به حرفهای دلسوزانهء آنها حالا حسی دارم
شبیه به مترسکی متفکر بر سر جالیزی متروک.
راستش را بگم. اومدم توبه کنم.این توبه نامهء منه.
دیگه از جنگیدن با خودم خسته شدم. یه دوست می گفت :
خودت تنها کسی هستی که همیشه از روز اول تا آخرین روز
با خودت می مونی .پس با خودت رفیق باش و نجنگ.
و دوست دیگری صمیمانه گفت:
ما هم قراره زندگی کنیم مگه نه ساحل؟
چند روزه دارم به این حرفها فکر می کنم.
انگار کسی یه آینهء جادویی جلوم گرفته و درونم را نشونم میده.
همون که چند سالی میشه ندیدمش.
شاید هم سعی کردم نبینم.همون که به قول فروغ هیچگاه
پیش نرفته و فقط فرو رفته. دارم در جا می زنم. برای چندمین بار دلم
برای زن بودن تنگ شده. برای چندمین بار اعتراف کردم که
کاش محور فکرم کوپن و مد لباس و طلا و جواهر بود.اما...
نه دیگه اما و اگر نداره. از همین امروز شروع می کنم.
اول یه آگهی تو روزنامهء همشهری .نه . تو سایت همسر یابی...
بعدش هم صبح ساعت شیش پا میشم میرم تو صف شیر .
از تره بار محل هم دو کلیو سبزی می خرم . سر راه
یه نون بربری تازه...
میام رادیو را روشن می کنم ببینم چه کوپنی تازه اعلام شده .
به اخبار هم گوش نمیدم.
به من چه مربوطه . مگه نه؟
من که نه مشکل مسکن دارم نه کار . نه مشکل مالی دارم
نه مشکل بچه و کوفت و مرض...
اگه فلان آقا به خاطر جیره بندی و گرون شدن بنزین دیگه نمی تونه
بعد از ظهرها مسافر کشی کنه تا کمک خرجش بشه به من چه ؟
اگه فلان خانم به خاطر اینکه از قانون خبر نداره و تا خرخره سرش
کلاه میره به من چه؟
اگه گرونی بیداد میکنه و امان مردم را بریده . اگه هزارتا مشکل دارن
به من چه؟
مگه من وکیل مدافع مردمم؟ من خودم هزارتا آمال و آرزو دارم
که فرصت نکردم حتی به یکیشون برسم.
حالا بیام برم سراغ اون جوونی که رو تخت بیمارستان افتاده
و پدر و مادرش خرج عملش را ندارن؟
به من چه مربوطه اینا؟
من میخوام برم میلاد نور یا پاساژ قائم گشت بزنم. دیگه هم ازدیدن
لباسهای پشت ویترین تعجب نمی کنم فقط مثل همه میگم :
وای چقدر نازه...![]()
اگه کسی هم خواست حرف دلش را برام بگه فقط نچ نچ می کنم
و میگم بمیرم الهی راست میگی؟خدا مرگم بده...
تمام توجه ام را میدم به سرویس جواهر زن همسایه
و تا خودم بهترش را پیدا نکنم خوابم نمی بره.![]()
آره می خوام زن باشم . نمی خوام تکیه گاه باشم .
میخوام تکیه کنم. لم بدم . استراحت کنم. فکر نکنم به هیچ چیز
جز خودم. ![]()
من توبه کردم . از تمام کارهایی که کردم و فکر می کردم که
وظیفهء انسانی منه. فارغ از جنسیت فکر کردنم خطا بود.
اصلا" بودنم خطا بود. خدایا از سر تقصیرات من بگذر ![]()
مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش
ای نعل های خوشبختی
و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ
و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی
و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها...
مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی
که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را
به آب جادو و قطره های خون تازه می آراید
نمی توانستم
دیگر نمی توانستم
صدای پایم از انکار راه بر می خاست
و یآسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود
و آن بهار
و آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت با دلم می گفت:
نگاه کن
تو هیچگاه پیش نرفتی
تو فرو رفتی ...
تا بعد...